تبليغاتX
اتوپیا
آرمان شهر من در اين زمانه

دیشب ، ساعت یک از حرم بر گشتیم . وقتی وارد حرم شدیم بارون نم نم داشت میومد . ......... و روبروی ضریح و ....

همین جا از همه می خوام که اگه هوای زیارت کردین  من نیابتا حاضرم برم زیارت . شاید به بهانه ی  خوبان زیارت من هم قبول شد .

 

امروز 30 فروردینه

از اون 15 روزی که بهش می گفتیم نوروز هیچی نمونده . هیچی. که گذر زمان خیلی پر شتاب تر از این  حرف هاست .  اما باید خدا رو شاکر بود که از بهار دو ماه و خورده ای مونده . نمی دونم تو کدوم فصل از زندگیت به سر می بری . بهاری یا زمستون ؟ این چیز ها اصلا مهم نیست مهم اینه که در عین تحول اصالت خودت رو حفظ کنی . مهم اینه که من زمستونم بشه بهار ولی همون من باشم .مثل درخت که با تغییر فصل فقط برگش می ریزه اما درخت همون درخته . می گن بهار قشنگه اما به نظر من قشنگی زمستون کمتر از بهار نیست . زمستون یه فرصته برای کسایی که از قافله خدا جا موندن ، یه لحظه تمام عظمت هستی به حالت سکون در می یاد و می خوابه  در عین حال که روح  جهان همچون گهواره ای دوّار دور می زنه .و اینجوریه که خدا به فکر تمام بنده هاش هست .  ....و بعد بهار . انگار دنیا زیر و رو می شه . نمی دونم تو امسال زیر و رو شدی .

هر موقع فال می گیرم خواجه حافظ می گه :

کاری بکرد همت پاکان روزه دار

من این سه تا عنصر رو کم دارم و شاید بیشتر از اینها ......

امیدوارم بندگی کنیم به معنای واقعی یعنی واقعا بنده باشیم . این قصه سر دراز دارد

عید تحولت مبارک چون از هر وقتی می تونه شروع بشه و بستگی به فصلهای خودت داره .

پس عیدت هر وقت که هست مبارک .

امیدوارم به زودی زود بهار بشی و یا اگر هستی کمک کنی که دیگران هم بهار بشن . که رسالت ما اینه و این وظیفه ماست . می تونی از نزدیکترین دوستت شروع کنی و می تونی به پر بار شدن بهار خودت هم کمک کنی .

پر بار بشی در سایه ی امام پنهانمون که شاید درست نمی شناسیمش .

و نه تنها براش کاری نکردیم بلکه برای خودمون هم هنوز کاری نکردیم .

الهی

نیاید آن روزی که شرمنده اش باشیم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 14:5  توسط وحیده | 

یار با ما یه جورایی بی قراری می کند       بی سبب از ما جدایی می کند

سر شب نهج البلاغه رو برداشتم و نامه امام به مالک اشترر خوندم . اصلا یه چیزیه ها در مورد همه چیز نوشته که ما الان توش موندیم مثلا گفته که مفسدین اقتصادی رو باید چیکار کرد . تو فضای خونه یه سکوت خاص حکمفرماست که اگه صدای فن نباشه  فوق العاده تر می شه  یه جمله ای می خوام بنویسم که نیاز به فکر زیاد داره هر کس که قدر خویش نداند نمی تواند به ارزش دیگری پی ببرد.  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 23:25  توسط وحیده | 

یار با ما یه جورایی بی قراری می کند       بی سبب از ما جدایی می کند

سر شب نهج البلاغه رو برداشتم و نامه امام به مالک اشترر خوندم . اصلا یه چیزیه ها در مورد همه چیز نوشته که ما الان توش موندیم مثلا گفته که مفسدین اقتصادی رو باید چیکار کرد . تو فضای خونه یه سکوت خاص حکمفرماست که اگه صدای فن نباشه  فوق العاده تر می شه  یه جمله ای می خوام بنویسم که نیاز به فکر زیاد داره هر کس که قدر خویش نداند نمی تواند به ارزش دیگری پی ببرد.  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 23:24  توسط وحیده | 
یا الهه العالمین و یا رحمة للعالمین امروز تولد پیامبر بود .عید همه مبارک به قول بچه های اهل حال : محمدی هاش صلوات تمام اهل خونه رفتن حرم . خوش به سعادتشون . یاد این شعر افتادم من مانده ام اینجا پس از فصلی هیا هوی پریدن جاماندم از آواز های یا رهایی یا رسیدن من ماندم و مشتی سخن های پریشان روی کاغذ عکس دل و تیر سیاهی را درون آن کشیدن هفته ی دیگه امتحان دارم و طبق روال همیشه از اول ترم هیچی نخوندم . نمی دونم کی میخوام اضطراری بودنش حس کنم . امروز می خوام با یه فونتی بنویسم که دوستان کور نشن . دارم روی مبحث خود سازی کار می کنم می دونم که دیر نشده اما اگرکار نکنم دیر می شه . یه حدیث هست از امام صادق (ع): شیعیان مارا از این می توان شناخت که وقت اذان به سوی نماز می شتابند . سوال اینجاست که ما شیعه ایم ؟ الهی از عمر ما بگیر و به عقل ما بیفزای . یا حق
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 21:24  توسط وحیده | 

یا حبیب قلوب صادقین

عید است و آخر گل و یاران در انتظار

ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار

اینم از حال با حافظ صبحمون . آقا دیشب خبرهایی بود اینجا که لحظه به لحظه اش را می خوام بنویسم براتون.

23 فروردین 85 و چهارشنبه

ساعت 6:50 شب سخنرانی آقای احمدی نژاد (رئیس جمهور وقت )

کلاس بیمه رو دو در کردم . با نجمه و محبوبه کلاس آمار داشتیم . بعد از کلاس با هم راه افتادیم به طرف میدان فردوسی که سالن شهید بهشتی درنزدیکی این میدونه . وقتی از در دانشگاه اومدیم بیرون صدای بوق بوق ماشین ها به شدت بلند شد وقتی سرمون را بلند کردیم دیدیم حدود بیست سی تا ماشین وانت تویوتای آبی که روی همشون عکس احمدی نژاد بود و توی یکیشون خود آقای رئیس جمهور . مردم هم که ابراز احساسات می کردن . سوار خط 25 شدیم و محبوبه بلیط همه رو حساب کرد . به بلوار فردوسی رسیدیم خیابون داره شلوغ می شه و پلیس ها هم دارن خودکشی مضاعف می کنند . از پل هوایی رد می شیم و می ریم پشت ساختمون که یه الگانس پارکه و گویا در ورودی خواهران هم اونجاست . توی کارت ها نوشته که موبایل و کیف و بقیه ی وسایل اجازه بردن ،نداریم . بعضی از دوستانم کیف آوردن و باید برن در اتوبوسی که همون نزدیکی است تحویل بدن از سه خوان رد می شیم یه نفر ما رو بازرسی می کنه و یه نفر هم بلیط ها رو از ما می گیره و در خوان سوم  هم دوباره بازرسی شدیم . وقتی وارد شدیم نزدیک اذان بود و بچه ها رفتن وضو بگیرن . داریم دنبال یه جایی برای نماز خوندن می گردیم . بچه های انتظامات می گن دیشب روی روزنامه نماز خوندن ، یادم می ره بپرسم مگه دیشب اقای احمدی نژاد با کی دیدار داشتن ؟

بچه ها رو می بینم که رو ی سکوها ی بتونی و با سنگ دارن نماز می خونن پشت سر هم حتی وقتی روی سکوها پر می شه بچه ها روی آسفالت وا می ستن . تک و توک زیرشون روزنامه پهنه . یاد بچه ها ی جبهه می افتم عجب ادم هایی بودن خدایی . نماز خیلی  ......بود . هیچ کلمه مناسبی براش پیدا نکردم .

حالا نشستیم، کنارمن محبوبه و بعد هم نجمه . روبروی من جمله های مختلفی نوشته شده مثل این :

شما جوانان دانشجو و جوانان عزیز این ملت هستید .

Nuclear energy is our indisputable right.

 انرژی هسته ای حق مسلم ماست

روبرومون پسر ها هستند و دارند با یه ریتم خاصی دست می زنند و شعر وطن علیرضا عصار هم در حال پخش شدنه .  بعدش یه اهنگ دیگه شروع می شه .

یکی از بچه های پیام نور به طرفم میاد و ازم می خواد که دفترچه ام را بهش بدم تا شعارهایی که دارن می گن رو برام بنویسه گویا تو اون همه جمعیت من تنها یه دفترچه برای نوشتن صحبت ها اورده بودم . سر و کله ی خبر نگارها و عکاسان محترم پیدا می شه با جلیقه های سبز. و اقای فیلمبرداری که وسط ایستاده داره دوربینش را میزون می کنه . اقای دیگری هم اینجا رو با پیست دو و میدانی اشتباه گرفته و با سرعت تمام از یه در وارد می شه و از یه در دیگه خارج می شه .

می رم و دفتر چه ام را پس می گیرم ، شعار هایی که نوشته ایناست :

با دولت ولایت                         آییم تا شهادت

(راستی فلسفه ی این شعار دادنها چیه ؟ اسمش روشه ، شعار ! شاید به خاطر خالی شدن از هیجانه !)

ای دولت عدالت                       از دانشجو حمایت

دانشجوی مشهدی                      همراه با احمدی

ای دولت محمدی                      به جمع ما خوش امدی

لطف خدا شامل شد                   چرخه سوخت کامل شد

چرخه ی کامل سوخت                 مبارک مبارک

( خدایی بعضی هاش خیلی در پیته از اون صمد تر اینکه بعضی ها همراهش دست می زدن و نهایت مهد کودکی بودن را نشون می دادند)

و بقه ی شعار ها که مجال پرداختن به آنها نیست

ساعت 7:20 و احمدی نژاد هنوز نیومده . استادها کم کم دارن وارد می شن و محبوبه از دیدن اونها به وجد اومده و همش می گه اِ... استاد فلانی .....روبرویی ها هم دارن دست می زنند و از اون بیکار تر هاشون  دارن موشک درست می کنند و می فرستن هوا و گاهی هم زمین . بعضی ها جلف بازی در میارند.

یه آقایی اومده داره مولودی می خونه به مناسبت تولد پیامبر که همین نزدیکی هاست .

یهو آقای احمدی نژاد با 5یا6 نفر دیگه از پشت سن میان بیرون و اول ما می بینیمش و بلند می شیم و دست و     سوت و اینا. اصلا در پوست خودم نمی گنجیدم با اینکه قبلا هم از فاصله ی دو متری دیده بودمش ، موقع انتخابات ولی باز هم برایم تازگی داشت . وقتی یه چند قدمی اومد اینطرف پسر ها مثل موج مکزیکی بلند شدن و به ابراز احساسات پرداختن و احمدی نژاد هم التماس می کرد که بنشینیم وما همچنان.....

وقتی نشست ما هم نشستیم و دوباره بلند شد که تشکر کنه و ما هم به احترامش بلند شدیم و دست زدیم ، بعضی دوستان هم بای بای می کردن !!!

بالاخره مراسم شروع شد سر ساعت 7:35 دقیقه توسط یک مجری. اول سرود ملی .

بعد یکی از بچه های دانشجوی دکترا اومد و قرآن خوند . نمی دونم آیه های کدوم سوره بود اما از گام نهادن به مسجدالحرام می گفت .

(مامان صدا می زنن برم غذا بخورم بقیه ی گاهنامه رو بعد از ناهار تایپ می کنم .)

قرآن که تموم شد اون دانشجوی دکترا با ادب کامل اومد با آقای احمدی نژاد و تمام همراهیان مهم روبوسی کرد و دست داد (دمش گرم !)

ساعت تقریبا 8:10  رئیس دانشگاه فردوسی آقای آشوری داره صحبت می کنه و از کم و کاستی های دانشگاه می گه و اینکه دانشگاه یک استخر سر پوشیده نداره ( طبق اطلاعاتی که بعدا به دستم رسید آقای رئیس جمهور اول سخنرانی ، این اسخر را به عنوان عیدی بهمون تقدیم کردند .....ای ول )

یا چرا سخنرانی در یک محیط دانشگاهی انجام نشد ؟

بچه ها جاهایی که به آه دلشونه دست می زنن.

الان 8:15 رئیس دانشگاه علوم پزشکی مشهد داره حرفهاشو می زنه خیلی صمیمانه و یه چیزی گفت در باره زیر میزی گرفتن پزشکانحرف می زنه و بچه ها دست می زنن . هوا یه خرده گرمه .

یکی از بچه های ارشد الهیات دانشگاه ازاد که مسول بسیج هم هست داره در مورد شهریه ها صحبت می کنه و می گه چرا هم پول بدیم هم درس بخونیم ولی هیچ جا مدرکمون قبول نباشه ؟حرف از ازدواج دانشجویی که می شه پسر ها با شور و شوق فراوان دست می زنن و هورا می کشن و ما هم مبهوت نگاهشون می کنیم !!!!!!؟؟؟

این سخن از رهبر راهم در ادامه ی حرفش گفت :دانشگاه باید حزب اللهی پرور باشد .« رهبر»

الان 8:45 است و یه دختره به نمایندگی از دانشگاه علوم پزشکی که رادیولوژی می خونه داره درباره شهرام جزایری صحبت می کنه و می گه چرا ما رو نسبت به دولتمردان بد بین کرده و گذاشته رفته . چرا اجازه کار به همچین افرادی داده می شه ؟ و همینطور لیست مفسدین اقتصادی رو می خواهد .

ساعت 8:47 دوستان گفتن بلند شیم بریم چون پدر گرامی بنده اومده بودن دنبالمون خیلی دوست داشتم صحبت های خود احمدی نژاد رو هم بشنوم طبق همون اطلاعاتی که صبح به دستم رسید ساعت 9:30 صحبت های خودش شروع شده و ساعت 10:30 تموم شده .

از سالن شهید بهشتی زدیم بیرون . اما قبلش یه لیوان آب پرتقال از همون هایی که موقع رفتن بهمون می دادن خوردیم .

باید گفت سن ایچه و مرامش !!!...

بعضی از دغدغه های بچه ها رو نمی دونستم . خوب شد که فهمیدم

بحث های مهم مهم شد اما خیلی بحث ها جا موند ...

نمی دونم چند نفر از کسانی که دیشب اومده بودن واقعا  دانشجو بودن .. دانشجو به معنای خاص کلمه.

هر آدمی یه رسالتی داره . امیدوارم رسالتم رو درست به دوش بکشم . ان شاء الله

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 14:11  توسط وحیده | 

نمی دونم قصه ی چندم میشه؟

اما به خوندنش می ارزه

یه شب باز هم همه دور آقا جون نشسته بودیم که به رسم یادگار مراسم قصه گویی تکرار شد .

و خواهرم قلم و کاغذ آورد تا شاید بتونه این لحظات رو ثبت کنه .

لحظاتی که احتمال تکرار شدنش خیلی کمه . بگذریم . بریم سر قصه که ازش عقب نمونیم . این قصه ،قصه نیست یه جورایی  بر اساس واقعیته . (تریپ مادر بزرگ رو داشته باشین ) جونم براتون بگه:

 

پادشاهی تو قصر خودش بود و لب آب نشسته بود،در همین هنگام لای قرآن را باز کرد که اومد تعز من تشاء و تذل من تشاء ( هر گاه بخواهد عزیز و هر گاه بخواهد ذلیل می کند) با خودش گفت اگر خدا بخواهد مال من رو بگیره 6 ماه طول می کشه . همون لحظه یه مرغ زیبا رو توی آب دید ،خواست بگیرش که مرغ ملک پادشاه رو با همون لباس برد بالا و توی یک جنگل روی  درخت انداخت .  پادشاه از میوه ها می خورد و شب ها روی درخت می خوابید . 6-7 ماه گذشت .

ملکه دید روپوش پادشاه لب استخره و خودش نیست ! لای قرآن را که نشون داشت باز کرد و آیه رو دید و با خودش گفت نکنه شوهرم شک آورده ؟ از اونجایی که ملکه زن فهمیده ای بود اومد پیش وزیر و گفت :تا موقعی که پادشاه نیست مملکت را بچرخانیم  بعدش هم پادشاه پیدا می شه دیگه . هر با بهانه ای می آوردند که مثلا پادشاه برای سرکشی رفته به مرزهای غرب . یا رفته مسافرت و یا اینکه لشکرکشی کرده ...

راستی غواص ها حوض را کشتند اما چیزی ندیدند

وزیر قرار شد با لشکرش به عنوان بازدید شهر ها را بگردد . از اونطرف اعلی حضرت هر روز جنگل را طی می کرد که دیگر درخت ها کم شدند و بعد به بیابان رسید و بعد هم به یک آبادی رسید در حالی که لباس جنگلی تنش بود رفت به سمت حمام روستا.

مسول حمام بهش گفت تو که هستی و او جواب داد : از جنگل آمده ام و حاضرم شاگردی تو را بکنم و تو در عوض به من لباس بده . و اما مسول حمام لباس های کثیفش را که می خواست بسوزاند را داد تا بپوشد .

چند ماه بعد وزیر رسید به اون آبادی و قرار شد فردای اون روز وزیر به حمام برود از شب قبل به کسی اجازه ورود به حمام را نمی دادند . پادشاه وزیرش را شناخت و با خودش فکر کرد که چطور به وزیر بگویم من پادشاهم چون اگر الان بگویم مرا خواهد سوزاند .

فردای اون روز رفت پیش استادش و گفت من می خوام حتما وزیر را ببینم  اما با این سر و صورت روم نمی شه اجازه بده برم سلمونی یه صفایی به سر و صورتم بدم . استاد قبول کرد و پادشاه هم رفت به سلمونی گفت که موقع رسیدن وزیر بیا کنار دیوار حمام و موهای من را اصلاح کن .

لحظه رسیدن مرکب وزیر و پیاده شدن ، پادشاه این شعر رو خوند :

سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی

که ما هم در سرای خود سری داریم و سامانی

وزیر اعظم از این شعر پادشاه رو شناخت و پادشاه هم اشاره کرد که چیزی نگو(سه نکن). وزیر هم یواشکی پرسید حالا چیکار کنم ؟ پادشاه گفت تو یه جوری منو از اینجا ببر بیرون و وزیر رو به جمع گفت ما این مرد را ببریم که از جنگل بگه و در بیرون شهر در خیمه لباس عوض کردندی و سپاه هیچ نفهمیدندی ! وهمه چیز به خیر گذشتندی !!....

اینجوریاست دیگه . بیدار شین .!..بیدارشین قصه تموم شد ...آقا بیدار شو...... آخرشه !!!

روباهه کلاغه رو به خونش رسوند

   

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 21:43  توسط وحیده | 

سه شنبه                                    1/1/85

همه دور هم نشسته بودیم (از نوادر اتفاقاتی که رخ میدهد _با هم بودن _)

ونادر تر اینکه تلویزیون خاموش بود آقا جون خوابش می اومد . یهو گفت :گوش کنید می خواهم یاد گار یه قصه بگم همه میخ شدیم حتی شوهر خالهی شیطون من !

تو بازار بغداد یه زر گرغیر مسلمون بود که یه زن مسلمون داشت (بماند که من چهار شاخ موندم چه طور شرعا زن و شوهر شدند !!)یه روز یه درویش اومد در دکان این زرگر و شروع کرد به ناد علی خواندن. درویش در عوض چیزی خواست مرد عصبانی شد و گفت:از علی چه خیری دیدم که حالا به تو برای این کار پول بدم .درویش دل خور شد و راه خودش را گرفت ورفت و رفت تاگذرش افتاد به یه کوچه و همان طو رناد علی می خوند ناگهان از یه خونه یه زن سرک کشید بیرون و درویش را صدا زد و گفت : آهای مرد یه بار دیگه این ذکر را بگو و مرد دوباره خوند زن برای مزد گردن بندش را در آ ورد به درویش داد و در را بست . درویش به گردن بند نگاه کرد و خیال کرد که گردن بند بدل است اما بعد از مدتی مطمئن شد و به یاد ماجرای صبح افتاد به سمت بازار و به سمت دکان زرگر دوید . به زرگر گفت ببین به چه مزدی رسیدم سخاوت یک زن از تو بیشتر بود . زرگر تا نگاهش به گردن بند افتاد ان را شناخت گره به ابرو انداخت اما چیزی به زبان نیاورد.ظهر به خانه رفت طعامی خورد به زن گفت : گردن بندت را می خواهم تا چندتا از روش سفارش بدهم زن گفت ان را به امانت داداه ام مرد گفت هم اکنون پس میگیری زن گفت خوب نیست. مرد که طفره رفتن زن را دید خنجر کشید و گفت یا می اوری یا ....  . زن ترسید و ماجرا را کفت:که در ازای انچه درویش درباره مو لایم علی خواند با ارزش تر ازان گردن بند نیافتم . مرد عصبانی شد وزن را طلاق داد (پدر بزرگ یادش رفته بود که دستش را هم بریده یا نه)

همه محو داستان پدر بزرگ بودیم که یهو مامان متوجه شوهر خاله ام شد که از اول داستان پشت سر ما ایستاده وطبق معمول مامانم گیر داد که بنده خدا بنشیند او هم به اجبار نشست .

هفت سال بعد

یک بازرگان غروب یک روز به یک کاروان سرا میرسد بار می اندازد شب که خستگی در می کرد و از بی کاری اطراف را متر میکرد!!! ناگهان متوجه شد زن جوانی در اتاق پبر مرد و پیر زن سرایدار زندکی می کند کنجکاو میشود واز مرد سرایدار درباره زن میپرسد و می شنود که :هفت سال پیش این زن به ما پناه اورد و گفت که همسرش طلاقش داده و کسی را ندارد ودر ازای تمیز کردن اینجا به او اتاق و کمی غذا بدهیم. بازرگان قصه عاشقی اش را گفت و باز شنفت : ما درباره گذشته این زن و صحت گفته اش چیزی نمی دانیم ولی در مدتی که پیش ما بوده او را در ستکار یا فتیم. نتیجه اینکه بازرکان و زن در حضور ان دو پیر با هم صحبت کردند و دختر به یک شرط همسری بازرگان را پذیزفت که بازرگان در نزدیکی همان کاروان سرا برایش خانه ای بسازد تا زن بتواند محبت پیرمرد وپیر زن را جبران کند و چنین شد چند سال گذشت ظهری بود و بازرگان و همسرش مشغول خوردن غذا که در خانه کوفته شد زن در را گشود پیر مردی را بر در خانه یافت که سا لها قبل چندی از عمرش را در خانه اش به سر برده بود. همان زرگر بغدادی !زن گفت مرا نشناختی پیر گفت نه من ایجا غریبم زن گفت، از ماجرا ی درویش و گردن بند . پیرمرد با تعجب پرسید تو اینجا چه می کنی زن تعریف کرد واز ادامه سرنوشت زرگر پرسید .زرگر گفت بعد از رفتنت منزلم اتش گرفت و گشتی بارم غرقه گشت و نگذشت زمانی که به درویشی افتادم در کوی و دشت به دروغ از عشقم و ارادتم به علی می گویم تا مگر به این بهانه روزی دیگر زنده بمانم .

صدای مرد بازرگان به گوش میرسید که همسرش را می خواند زن در را بست به داخل برگشت بازرگان علت تاخیر را جویاشد زن گفت که درویشی بود زمین خورده ی جهل و دنیایش از او دل جویی کردم . بازرگان گفت مرا میخواندی تو را چه به دل جویی از غریبگان !انهم به این مدت. زن که دید مکر شیطان نزدیک است حقیقت را گفت :مرا همسری بود زرگر ... .

سخنان زن به پایان نرسیده بود که ناگاه مرد از هوش رفت بازرگان همان درویش بود که برای زن ناد علی خواند و گردن بند صله گرفت ...

اینم از آخر داستان ...

می گن شاهنامه آخرش خوشه !

تا یه داستان دیگه بدرود

(جو گرفتمون)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 21:35  توسط وحیده | 

سالمون رو با نام خودش تحویل کردیم به این امید که محول حالمون باشه .

روبروی حرم با یه عالمه جمعیت حدود سیصد هزار نفر وبیشتر .... تو خیابون تهران جای سوزن انداختن نبود .

جای همه خالی بود . ان شاء ا...سال خوبی داشته باشین .

 نوروز امسال خیلی قریب بود خیلی .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 10:22  توسط وحیده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آرشیو موضوعی
یک شب دانشجویی
یک شب با رئیس جمهور
سفر به دیگر سو
پیوندها
رسم انتظار
استاد عشق ( علی صفایی حائری )
الحدید ( صهیونیسم و جهان اسلام
کوچه سید مهدی هاشمی
موعود
یکی از بهترین استادانم
یک نفر طلبه
کامران نجف زاده
ذوالنون
نقطه سر خط
شیرمرد
این روزها که می گذرد
مغبچگان
همای رحمت
یک جنبشی استشهادی (ریحانه فاطمی )
صالحین شیعه
دیافه
سقاخانه
حزب اللهی؟!
وتر
یاد یاران
حاج اقا مسئله
نماز شب
و قاف حرف اول عشق است...
مسعود ده نمکی
صراط
انتهای افق
فراماسونری و یهود
طریق وصل ( ذکری علی وار)
طلبه ای که خیلی وقته ننونشته
از حق و حقیقت می گوید(نجمه سادات )
پنج دری ( لیلا باقری )
سوسه
این سفر همره تاریخ به جا می ماند
موضوعات روز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

افراد آنلاين: تعداد بازديدها: