![]() |
![]() |
|
| آرمان شهر من در اين زمانه |
|
هوالجمیل
یه بار توی برگه ی امتحانم به جای بسم الله اینو نوشتم وقتی معلم نمره ام رو داد دیدم نوشته و یحب الجمال یه بار دیگه اول برگه نوشتم هوالمطلوب و اون امتحان رو ده گرفتم از اون جایی که استاد شوخی داشتیم با قرمز زیر هوالمطلوب خط کشیده و نوشته بود هوالباقی!!!! تاپست بعدی یا علی ۲۶ اردی بهشت و نه اردیبهشت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:31 توسط وحیده |
|
|
الهی
تا پاکم نکردی خاکم مکن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 18:34 توسط وحیده |
|
|
یا سرور العارفین
صبح قران که باز کردم بشارت فرزند به ابراهیم و ساره اومد و اینکه ابراهیم چقدر حلیم بود و بعد از بشارت هم از خدا می خواست که عذاب قومش را به تاخیر بندازه . این روزیِ صبح ِ من بود . حالا شما جای من بودین با این روزی چیکار می کردین ؟ خدایا بهترین ثروت ِ یه آدم فهمشه . یه کم به من می دی ؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 14:48 توسط وحیده |
|
|
چند روز پیش تو کتاب فروشنده یک دقیقه ای خوندم :
تولید منهای فروش یعنی زباله .چند دقیقه که فکر کردم دیدم این جمله رو به خیلی چیز ها می شه تعمیم داد . علم تئوریک منهای کاربرد یعنی .... حرکت بدون هدف یعنی ...... زندگی بدون نور یعنی ...... امیدوارم .....نباشید یا حق |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:8 توسط وحیده |
|
|
معلم همچون شمعی است که می سوزد و هوا راآلوده می کند بیایید معلم ها را کاز سوز کنیم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:5 توسط وحیده |
|
|
امروز برای اولین بار توی اتوبوس به مسیر رفتنم فکر کردم ؛ کجا دارم می رم ؟ از اتوبوس پیاده می شم و وارد یه مسیری که همه از اونجا رفت و آمد می کنن برای رفتن به یک مکان مقدس که محوم تختی هر موقع دلش برای کعبه تنگ می شد میومد 7 دور دورش می چرخید .( البته دور دانشگاه تهران نه فردوسی) از کنار دو تا خانوم که دارن سبزی های پاک کرده شون را می فروشن رد می شم به یاد بازار ِ میوه و تره بارِ بابلسر. طرف ِ چپم یه باجه ی روزنامه فروشیه و انواع مجله ها و کارت اینترنت ها رو به شیشه چسبونده . عکس ِ روی مجله ها نشون می ده که بازیگران ِ آخرین فیلم ها و سریال ها کیا بودن . ( چقدر دوست دارم برم نطنز و اون دکترا و دانشمندایی که در گمنامی تمام زحمت می کشن رو ببینم . و یه خدا قوتی بگم .) چند قدم جلوتر یه کمپ ِ فروش ِ محصولات ِ نان ِ رضویه که تنها کارخونه ایه که به تمیز بودنش ایمان دارم و ازش بازدید کردم البته تا جایی که یادم میاد یه جاهایی بهمون اجازه ی ورود نمی دادن . از دو تا مجسمه ی شیر که نمادِ قدرته و دو طرف ِ پله هاست رد می شم یعنی از قدرت میام پایین و واردِ یه نیمچه بازاری می شیم که بوی مرغ و ماهی و تخم مرغ و لبنیات می ده نگاه مردم رو می بینم که توی صف ایستادن و لحظه های عمرشون رو می دن تا شاید گوشت یا مرغی ارزون تر از بقیه ی جاها گیرشون بیاد . و باز به دو نماد ی قدرت می رسم این دفعه حرکتم صعودیه دقیق تر که نگاه می کنم نقطه ی اکسترممم توی بازار چه بود . یک رود از کنار پیاده رویی که منتهی می شه به دانشگاه می گذره بعضی موقع ها آبش خیلی کثیفه . و چند متر جلوتر یه دست فروش ِ کتاب که سعی میکنه کتابهاش با سلیقه ی بچه ها جور در بیاد برای همینه که چند تا کتاب ِ زرد هم توی بساطش هست . و پسرکی نزدیک ِ سر دَر که آدمهایی رو که وجودشون به اندازه ی حتی پشه هم نیست وزن می کنه . نمی دونم اگه تختی الان زنده بود باز هم میومد طواف ِ دانشگاه ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:57 توسط وحیده |
|
|
بسم الله التربیت
اول از همه روز معلم رو به همه ی برو بچه های معلم تبریک می گم . و برای همه شون آرزوی موفقیت می کنم امروز رفته بودم کتاب خونه تا یه کتاب در مورد فنون مذاکره پیدا کنم به یه کتابی برخوردم که اولش نوشته بود : تقدیم به دانشجوی خوب که سرباز ِ گمنام جبهه ی دانش است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:22 توسط وحیده |
|
|
خدایا بهتر از هر کسی منو می شناسی . و بهتر از هر کسی می دونی قدر من چقدره. آره می دونم « لیس للانسان الا ما سعی » اما من تو کلمه ی دومش موندم . خدایا نمی دونم منو به انسان بودن قبول داری ؟ شاید از اون بنده هاتم که دوست نداری باهاشون حرف بزنی خدایا شرمنده ی تمام بخشیدن ها و پوشیدنهاتم ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:30 توسط وحیده |
|
|
سلام به خدا و تمام بنده هاش دیشب فهمیدم که یکی از دوستام پرید یا به تعبیری ازدواج کرد . ایشالا مبارکشون باشه و به پای هم گردو بشکنن.... یک ماه پیش قرار بود برگرده ایران اما امریکا موندگار شد . ازم عذرخواهی کرد که نتونسته خداحافظی کنه . دلم براش تنگ شده . الان دارم یه شاهکار موسیقی گوش می دم . برای دانلود می تونین به ادرس زیر برین:« آوای سکوت» www.jiliz.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 17:27 توسط وحیده |
|
|
یا سرور العارفین یه کاری بکن امشب : 5 اردی ساعت : اصلا مهم نیست دیگه وقت نوشتنه .اونم توی تاریکی ! و ساعتی که دائم گذرش رو بهم گوشزد می کنه .چند وقته دارم به ذهنم فشار می یارم یه کارهایی با خلا قیت فوق العاده انجام بدم . اما مگه این استاد ها می ذارن. اصلا عوامل عقب ماندگی ما همین امتحانهاست ! می گین نه ؟ از چند تا از این بچه های مشروطی بپرسین . ... این روزا به چیزی که فکر میکنم کلمه کلیشه ای «عادته» . اینکه به بعضی چیزها انقدر عادت کردیم که برامون غیر طبیعی نیست و نسبت بهش حساسیت نداریم . برامون غیر طبیعی نیست که در اثر کم کاری بخش ترابری شهرداری باید تو یه ترافیک بیست دقیقه ای بمونیم . اصلا غیر طبیعی نیست که یه شرکت که نوشته از ساعت 8 مراجع می پذیره ساعت هشت و نیم هنوز درش بسته است . و غییر طبیعی نیست که برو بچ دانشجو پوست کیک و چیپس و ...را روی زمین میندازن . بعضی چیزا واقعا زشته نمی شه در موردش حتی حرفی زد نمی دونم به چند تا از این کارها عادت کردم که زشتی شون رو نمی فهمم ؟ عزت زیاد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 21:44 توسط وحیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
یک شب دانشجویی یک شب با رئیس جمهور سفر به دیگر سو |
|
RSS
|