![]() |
![]() |
|
| آرمان شهر من در اين زمانه |
|
زمان : یکی از روزهای قشنگ خرداد مکان : یه جایی مثل بالا شهر مدیر بحث همیشه از عضوهای جدید می خواد خودشون رو معرفی کنن . البته این معرفی کردن هم حکایتی داره . منظور از معرفی کردن گفتن نام و نام خوانوادگی نیست چون اینها نقش های یک انسانه. ازمون می خواد که خودمون رو تعریف کنیم بعضی بچه ها می مونن که چی بگن و مدیر بحث با چند تا سوال راشون می ندازه . فرق شما با گوسفند چیه ؟چقدر این سوال رو دوست دارم .صحبت از یه طرف شروع می شه از یکی از بچه ها که جغرافی می خونه . ازش می پرسه شما وجودتون چه شکلیه ؟ مثلا نقشه ایران شبیه گربه است شما شبیه چی هستین ؟ شمال و شرق و غربتون به کجا منتهی می شه ؟ وسعتتون چقدره ؟ آقای معماریانی اصرار داره که بچه ها شعر نگن و یا یه چیزی که براشون مثل عادت شده . به یه نفر می گه شما رو با چی می شه اندازه گرفت ؟ یاسمن دادش در می یاد که چرا سوال قشنگ رو از ما نمی پرسین و وقتی به گوسفند می رسه میاین سراغ ما . بچه های روبرو کاملا نا آشنا هستن به جز یاسمن و مریم. از یکی از بچه ها که هنرهای تجسمی خونده می خواد هنر رو تعریف کنه و باز گیر می ده که یه کلمه ی خیالی و جو زده نباشه . بحث از من رد می شه و می رسه به یاسمن ، یاسمن از اون بچه زرنگ ها بود و عشق فیزیک و با اینکه رتبه اش عالی بود و می تونست مهندسی بزنه رفت دنبال علاقه اش . شهامتش قابل تحسینه . از یاسمن همون سوال مشهور رو می پرسه : فرقت با گوسفند چیه؟ می گه بعضی آدمها مثل گوسفندها بو می دن . بوی آدمیت نمیدن. استاد: جو که نگرفتتون یاسمن: نه - بوی آدمیت چه بوئیه ؟ - مثل بوی همت - شعار میدین ؟ - نه من دو ساله که با شهید همت آشنا شدم خیلی تو زندگیم اثر داشته - مثلا - خودمو زیاد مطرح نکنم - فکر نمی کنی همون مطرح نکردن خودت باعث مطرح شدن بیشتر بشه - شاید( ساناز کنار یاسمن نشسته و داره به موبایلش ور می ره ) می ریم سر اینکه الان استفاده ابزاری از شهدا زیاد شده . استاد خودش خیلی با این شهدا سر و کار داشته می گه ما به جای اینکه روی فکر شهدا کار کنیم داریم روی سیره شون کار می کنیم . شاید اگه الان همت کاری رو که بیست سال پیش با اون شرایط انجام میداد با شرایط الان انجام نده - اگر الان همت بود چیکار می کرد - سرشو می ذاشت زمین و می مرد این حرف یاسمن غوغایی به پا می کنه یه آقایی که از برو بچه های لرستانه و بعدها می فهمم که حسابداری ترم آخره می گه این اصلا درست نیست یه همچین آدمهایی اراده های راسخ دارن در زمان جنگ هم اینجوری نبوده که چند تا نیروی خالص مخلص زیر دستشون باشه و اطاعت کنن از یاسمن رد می شیم با تمام بحث هایی که در مورد حاج همت می مونه و بقیه ی شهدا اینجا هم یه جورایی مظلوم واقع می شن می رسیم به یه آقایی که نرم افزار می خونه و اهل خرم آباد و یک لرُ به تمام معنا جالب اینجاست که خودشون می دونن رُک هستن اینو از زبون خودشون هم شنیدیم خیلی صادقانه حرف می زنه و بدون هیچگونه بازی با کلمات می گه از هیچ چیز نمی ترسه حتی از خدا و ما چهار شاخ می مونیم که این داره کفر می گه و حال آنکه خود ما از او بدتریم . اگه خدا ترس بودیم حال و روزمان از این بهتر بود (البته این هم قبول که نباید به زبون آورد) یکی از بچه ها می پرسه از حقیقت چی از حقیقت نمی ترسین ؟ میگه : چرا از حقیقتی که بهش عمل نکنم می ترسم انقدر تحت تاثیر قرار گرفتم و غرق فکرم که نمی فهمم جلسه کی تموم می شه و سوار اتوبوسم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 17:44 توسط وحیده |
|
|
به نام خودش که بی همتاست
ادامه ی این بحث رو بعد سفر می نویسم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 15:0 توسط وحیده |
|
|
یا حبیب قلوب صادقین
امروز فهمیدم که نسل سوم نه نسل سوخته است نه دین گریز و نه دین ستیز بلکه نسلی است با معرفت و زمینه ساز ظهور رنسانس اسلامی از اینجا آغاز می شود از نسل سوم . و ما جزء این نسلیم . آماده قیام باش .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 15:30 توسط وحیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
یک شب دانشجویی یک شب با رئیس جمهور سفر به دیگر سو |
|
RSS
|