![]() |
![]() |
|
| آرمان شهر من در اين زمانه |
|
نا گفته نمونه که من این مطلب رو یه بار دیگه هم برای وبلاگ نوشتم اما دی سی شدم ،در نتیجه مطلب ثبت نشد . شب اذان گفتن و ما تقریبا یک ساعت بعد از اون رسیدیم به شهر قم و ساعت 9 به محل اقامتگاه رسیدیم شب قرار بود اونجا بخوابیم . بعضی بچه ها پریدن توی حمام چون برو بچه های دیگر هم توی راه بودن ، پزشکی گیلان و آزاد زنجان و.... وقتی رسیدیم روقیه مسول اردو گفت که زودتر شام بخوریم که قبل از نماز صبح حرم حضرت معصومه (ع) باشیم . الان ساعت یه ربع به یک ِو من هنوز بیدارم . خیلی مشتاقم به نوشتن و باید آماده بشم برای مُحرم شدن شاید انتزاعی به نظر برسه اما ما دائم در حال احرامیم ....اللهم لبیک ، لبیک ...چقدر هوای خونه ات رو کردم .نمی دونم می طلبی که بیام یا ...بچه ها بعضی هاشون هنوز بیدارن و دارن سوغاتی هایی که خریدن نشون هم می دن البته از دوستان ما نیستن .هنوز نتونستم جریان دختر خوش تیپه رو هضم کنم ، بی حیایی اون دختر و بی غیرتی اون سرباز .خیلی ثقیل بود البته از اینجور صحنه های اکشن ریخته ...شاید از بندگان مقرب درگاه خدا بشوند ..داره گریه ام می گیره ، بزن باران ،بزن ...یک ساعت فرصت دارم برای خواب اما دوست ندارم بخوابم . یاد ارنستوچگوارا افتادم که آخرای عمرش رو نمی خوابید و می گفت فرصت نیست باید به مردم خدمت کرد . یه استادی داشتیم که می گفت : اگه خواستین بفهمین که حج تو یه نفر چقدر اثر گذاشته ازش بپرسین چه جوری بود ؟ اگه از ظاهر شهر و هتل ها و عظمت گفت بدونین هیچی بارش نیست. دوستی دارم که هر موقع ازش می پرسم چه جوری بود ؟ سکوت می کنه .و سکوت آغاز شکفتن است و شکفتن آغاز معرفت. صبح یا بهتر بگم نصف شب ساعت دو ونیم با صدای روقیه از خواب بیدار شدیم که : بچه ها پاشین که به نماز صبح برسیم . با چه مصیبتی وضو گرفتم سیل جمعیت به سمت دستشویی و حمام روانه بود (التماس دعا!) چادر نماز ، جانماز ، تسبیح و یه کتاب دعا و چفیه ی سعیده رو گذاشتم توی نایلون و با توجه به شلوغی آسانسور حدود 60 تا پله رو اومدم پایین . رفتیم حرم اما به نماز نرسیدیم وقتی وارد حرم شدیم داشتن تشهد نماز رو می خوندن . نماز های فرادا رو خوندیم و یا علی برو جای ضریح . هر کدوم از بچه ها تو یه حالی بودن ،فاطمه باز هم داشت در مورد نقض قوانین حقوق بشر صحبت می کرد ،البته بعید نیست چون اساسا فاطمه با قوانین بین الملل مخالفه و می گه مادامی که قوانین یک جانبه توسط یک قدرت تعیین می شه و توسط همون اجرا می شه و کشور های دیگه هیچ نقشی در این مسئله ندارند ، این قوانین بی معناست . سر همین مسئله هم با استاد حقوق بین الملل بحث های زیادی کرد. فرزانه هم طبق تکیه کلام « قربونش برم » داشت قربون صدقه ی تمام سوسک و ملخ ها و طبیعت بی جان می شد (روسری اش) . صبح ساعت 6 از حرم اومدیم خوابگاه . صبحانه رو خوردیم و به طرف قمصر کاشان راه افتادیم . به کاشان که رسیدیم از خونه ی طباطبایی ها و بروجردی ها دیدن کردیم ، عجب خونه هایی بود . خداییش آقای راهنما یه نقدی می زنه برای خونه های الان، اما عملا ممکن نیست که ما یه همچین مساحت عظیمی رو به اندرونی و اونقدر مساحت رو به بیرونی اختصاص بدیم .زمین کم میاریم! چون جمعیت زیاده . بچه ها در مورد صحبت امام که کاخ نشینی بد نیست ، خوی کاخ نشینی بد است، صحبت می کردن و فاطمه باز هم از نقض قوانین حقوق بشر ...یه بچه علوم سیاسی گیر میارم و ازش می خوام چند تا از این واژه های قلمبه سُلمبه رو برام تعریف کنه و برای هر کدوم مصداق بیاره . مریم هم در گیره حسین آقاهه که از دیشب تا حالا دو بار به موبایلش زنگ زده اما گوشی مریم شارژ نداشته و جواب نداده و حالا دلتنگه ، رابطه عشقولانه این زوج منو کشته .البته مریم خیلی دختر احساساتی ِ . وحیده و شوهرش به عنوان زوج مسول همراه ما بودن توی این اردو ، خیلی رابطه سنگین و طبیعی با هم دارن . فاطمه از مریم می خواد که یه کم خویشتنداری بکنه ....می ریم باغ فین . برادران بلوچ هم اونجا هستن و البته چند تا توریست که اکسِنت ِ امریکن دارن . اولین جایی که می ریم حمام فین ِ وقتی وارد می شم خاطرات تابستان 84 برام تداعی می شه که با خانواده اومده بودیم اینجا . الان که دارم می نویسم همه خوابیدن ، بعد از ظهره و ناهار پلو قیمه خوردیم توی سلف دانشگاه کاشان . فاطمه بهم می گه بخوابم چون خواب عصر ، خواب شب رو کم می کنه و امام هم بعد از ظهر ها می خوابیدن . از حمام فین فقط اسم مادر ناصرالدین شاه با اون قیافه ی خفن توی ذهنم می مونه ، مهر القاء . خدا لعنتش کنه ، امیر کبیر ُ اون کشت . رنج گل بلبل کشید و شهرتش را باد برد بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد سوار ماشین می شیم که بهمون می گن قمصر نمی ریم و به جاش می ریم نیاسر. گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است اما مگر نه حاصل گل های پرپر است صحرا شهید داده ی لیلا و قیص هاست این سرزمین سبز اگر لاله پرور است توی اتوبوس نشستیم در راه برگشت از نیاسر ، 5 تا گلاب اصل خریدم برای خانوم بچه ها و عهد و عیال و خاله و دایی و اینا..و در یک کلمه برو بچ . دارن آبمیوه تقسیم می کنن . یه بچه با نمک توی اتوبوس هست که اسمش فاطمه است به اونم می گیم فاطمه ورودی ، یه لیوان جوجه ای داره و یه شعر که دائم زمزمه اش می کنه : بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین فاطمه هم به روش دادگاهی مطالبات خودش رو از بچه ها می خواد . دیگه بچه ها شروع می کنن به چرت و پرت گفتن . چقدر دوست دارم از دید اونا به این قضیه نگاه کنم .! آها در مورد شاگرد شوفر نگفتم که اسمش حمیده و با یه قیافه تابلو که معتاده . اما توی این سه روز یه بار هم پاشو از گلیمش دراز تر نکرده و این واقعا قابل ستایشه نسبت به اون پسره ای که توی بازار دست فروش های قم از شیما به طور مخفیانه داشت فیلم می گرفت با موبایلش . شیما ،دختری پاک و فوق العاده زیبا و با چشمانی به رنگ دریاست.تقریبا آخرای سفره و بچه ها می شنگن . هوا داره تاریک می شه و اگه مهم باشه که ساعت چنده ، ساعت هفت و نیمه . داریم می ریم قم که ساعت دو و نیم شب جمکران باشیم ، مهمون آقاییم ، اگه قبولمون کنن. وقتی از آبشار نیاسر می رفتیم بالا ملیحه پاش زخمی شد والان با یه چفیه بسته . بچه ها وسط اتوبوس جمع شدن ، و من یه جورایی از جمع جدام . هر از چند گاهی مریم بهونه ی حسین آقاشونو می گیره ، واقعا به این می گن خویشتنداری !!! و جمکران،آداب زیارت، خواسته های بچه ها ، التماس دعا ها و برایند همه ی اینها یعنی حال. صبح یکشنبه دیشب رسیدیم خوابگاه و شام خوردیم، تن ماهی و خوراک لوبیا . بلافاصله بعد از رسیدن،حمام ها پر شد و بچه ها به کارهای شخصی پرداختن ...من هم زود خوابیدم تا ساعت دو و نیم بتونم بیدار شم . ساعت چهار و ربع است و ما هنوز خوابگاهیم ، توفیق ُ می بینی !؟ بهشت زهرا هم قراره بریم . و من دیوونه ی قطعه 44 هستم . شهدای گمنام . قرآن رو که توی مسجد جمکران باز کردم اینجوری اومد: خدا حال هیچ قومی را دگرگون نمی کند مگر اینکه خود اون قوم با اینکه دیشب خوب خوابیده بودیم اما همه ی بچه ها خوابشون میومد . بعضی ها هم سر نماز خواب خوابشون می برد و هی مجبور می شدن برن وضو بگیرن ، دستشویی های جمکران هم که 2 کیلومتر با مسجد فاصله داره خدا واقعا نمازهای ما رو قبول کنه . همه مون به شدت یبوست داریم ،چند روزه میوه نخوردیم و بدنمون از کمبود سلولز و بتاکاروتن داره می میره . از این حال و هواها بیایم بیرون امروز 14 خرداد ِ و سالگرد فوت امام . چند سال پیش؟ صبحانه رو خوردیم و وسایل رو جمع کردیم که سوار ماشین بشیم وحیده هم با دوربین دیجیتالش به طور کاملا حرفه ای داره عکس می گیره . یه قانونی اول اردو تصویب شد که طبق این مصوبه بچه هایی که آن تایم نیستن ،باید برای تاخیر بستنی بخرن. توی راه تهران . هوا خیلی گرمه توی ترافیک هم هستیم.محبوبه خیلی دلش درد می کنه ،الهه می ره از آقای راننده یه لیوان چای می گیره و از یکی از بچه ها نبات ، این دو تا مخلوط می شه و به خورد محبوبه ی بدبخت مادر مرده داده می شه . فاطمه و فرزانه در مورد حقوق و دکتر سروش و عقایدش و اذا فسد العالِم فسد العالَم صحبت می کنن . آخ جون بستنی رسید! نمی دونم پول بچه ها کفاف بستنی ها رو داد یا نه چون من و فرزانه و فاطمه و الهه زیر بار دادن پول نرفتیم . به یه جایی که می رسیم می گن بقیه ی راه رو باید پیاده بریم . صحبت های رهبر داره از رادیو پخش می شه ، بارهامون رو برمی داریم و به سمت حرم راه می یفتیم . در یه جایی قرار می گیریم که از سراسر کشور اومدن جنوب، شمال ، بندری ، گیلانی ،عرب ، ترک ، کرد ، لر ، از این طرف کشور بلوچی ها ، اهل سنت ، همه و همه و یه عالمه خبرنگار خارجی که نمی دونم تو کادر دوربینشون هستم یا نه ؟ من نسل سومی ام . خیلی دوست داشتم این جمله توی کادر دوربین ثبت می شد .به حالت تلف شدن وارد محدوده ی حرم می شیم البته به زیارت نمی رسیم ، از دور یه تجدید میثاق می کنیم و می ریم بهشت زهرا ، قطعه ی 64 ، دوست دارم برم پیش بچه های گمنام ،حداقل نگاهشون روی دوشم سنگینی نمی کنه ، باهاشون راحت ترم . کات الان زیر صندلی ام یه جایی زیر اتوبوس ، بعد از نماز صبح خوابیدیم . آخرین ساعت های اردو رو داریم می گذرونیم ، فاطمه به الهه می گه حالا که ساعت های آخره بیا یه کم بچه ها رو مسخره کنیم . طی یک حرکت آکروباتیک و نمادین جهش می زنم روی صندلی ؟! فاطمه یه کتاب از چمران بهم هدیه می ده ، فاطمه عاشق دکتر چمرانه این عاشقی تا حدیه که فاطمه می گه : آقا مصطفی! و این آقا مصطفی ِ فاطمه در تمام لحظات زندگیش حضور داره ، برای همینه که خیلی از اخلاقهاش شبیه چمرانه .آری ! فاطمه ،فاطمه است. با حال ترین قسمت ماشین آخرشه که الان یه تجمع صورت گرفته . می بینیم که شاگرد شوفر پشت سر ما خوابه و ما موندیم که این بشر چه جوری رفته اون پشت ؟ من و زهره تمام مساحت عقب رو گرفته بودیم به اضافه اینکه فرزانه و ملیحه هم در راستای راهرو خوابیده بودن ؟! فرزانه کاراته کارِ ، کمربند مشکی دانِ یک داره ، می گه از اون حرکت های مخصوص کرده و پریده اون پشت ! قرار بود ساعت 7یا8 خونه می بودم ، در عجبم که پدر و مادر گرامی دلواپس نشده باشن البته حجت تمامی کرده بودم که تلفن نمی کنم . صبحانه کره و مربا و چای و گوجه فرنگی داشتیم ، گویا چای با گوجه فرنگی خیلی خوشمزه است ! فرزانه حالمونو به هم زد .سر سفره نشسته بودیم وقتی داشت کره رو می مالید ، مگس بنده ی خدا اومد نشست روی کره و فرزانه لهش کرد وبه همه این صحنه ی اشتها آور رو نشون داد و رفت . صبح روز بعد که برای نماز صبح بیدار شدیم به یه جایی رسیدیم که برای دبلیو – سی پول می گرفتن ، اقا باز برگرد پول از توی ماشین بردار . فرزانه کیفشو پیدا نکرد ومن هم خواستم لارج بازی در بیارم ، گفتم که من حساب می کنم !!آخر اردویی اسم بعضی از بچه ها رو که نمی دونم می پرسم ، بابا تو دیگه کی هستی!سوار ماشین که می شیم پروژه ی الهه و فاطمه شروع می شه برای مریم که داره برای شوهرش گریه می کنه ...یه شعرهای فی البداهه ای از خودمون ساختیم برای لیدر های اردو...اینم از خل بازی های آخرش بود آقای راننده ی با حال که ما مثل دخترش بودیم درخواست کرد که دوباره اون شعر رو بخونیم صدامون توسط یکی از بچه ها ضبط می شد . فاطمه می گه صدای ما مثل بلبله ، صدای کلاغ تحویلمون ندین! سکوت در اتوبوس حاکمه ، این تقریبا یک ساعت بعد از حال و هوای شعر بود . فرزانه می گه دفتر چه ات تموم نشد ؟برای اولین بار سر صندلی نشستم و فرزانه کنار شیشه است ، دیگه وقتی آب شیشه اش رو می ریزه بیرون خیس نمی شم . دیگه جلوی سر در دانشگاهیم ، پیاده می شیم ، دانشگاه خیلی خلوت تر از اون چیزیه که فکر می کنم ، سه نفری می ریم طرف ایستگاه اتوبوس.راهمون از هم جدا می شه تلخی قضیه درست همین جاست !چقدر گلابها سنگینه ،فکر می کنم چی با خودم سوغاتی آوردم ، چی عایدم شد ؟با طاهره همون بچه علوم سیاسی توی یه ایستگاه پیاده می شویم (مقصدمان یکی بود).یکی از سوغاتی های سفر آرامش بود که با خودم آوردم .باید بشینم و برای امتحانات پایان ترم خودم رو آماده کنم . الان ساعت دوازده و نیمه و خونه ام . این آخرین یادداشتی بود که نوشتم. یا علی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 18:43 توسط وحیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
یک شب دانشجویی یک شب با رئیس جمهور سفر به دیگر سو |
|
RSS
|