تبليغاتX
اتوپیا
آرمان شهر من در اين زمانه

قبل از هر حرفی بگم که متن زیر جهت ریا نوشته شده ؟!!

هنوز مستقر نشده بودیم که اعظم و هاجر اومدن و پیشنهاد انواع عبادات رو می دادن . از همون اولش می خواستن بهره ببرن،یعنی وقتی می دیدیشون حالت انابه و عجزبهت دست می داد. فرناز هم که آخرش به ما ملحق شد سال ِ آخر پزشکی بود . خانم دکتر . دختری با اخلاق های خیلی خاص و البته عالم ( بماند که بعد ها فهمیدیم مراحل ِ فینال خواستگاری رو طی می کردن . به قول حافظ : کاری بکرد همّت پاکان روزه دار ). سه هفته بعد اعتکاف که با هم تماس داشتیم فهمیدیم که ، این حیاط و اون حیاط ...شدن و ما در عجب مونده بودیم که این پسره چه عجوبه ای بوده که فرناز «بله » رو گفته ؟ به راستی عظمت این پسر در عقل نمی گنجد .

بریم سر اعتکاف خودمون " لا تجسسوا فی کار مردم " . و دوست نازنینم فاطمه هم در این هجرت همراه ما بود . از گروهک منافقین ما یه نفر از قلم افتاد و اون هم شیماست که دانشجوی سال آخر فرانسه بود همچنین عضو علی البدلی مثل فرزانه که نفهمیدیم بالاخره معتکف هست یا نه؟ البته خودش می گفت که نیست !

شب اول یعنی یه چیزی هول و هوشِ ساعت 11 اوج ِ حالت انابه بود که داشتیم دعای جوشن کبیر می خوندیم . بزرگی به فرزندش می گفت: هر موقع در خواندن دعایی خواستی بشمری که چند صفحه ی دیگه دعا تموم می شه همونجا از خوندن دعا دست بکش چون دیگه اون دعا تو رو بزرگ نمی کنه .

اون شب در مورد ما این قانون نقض شد و ما تا آخرش خوندیم ، خدا قبول کنه !  البته با ترجمه ی روانی که اون مفاتیح داشت معنی بیشتر صفات خدا رو فهمیدم .

تا سحر فرصت داشتیم که بریم حرم و زیارت کنیم چون از موقع اذان صبح معتکف می شدیم و مگر به ضرورت نمی شه از مسجد بریم بیرون . چقدر سخته تو مسجد گوهر شاد باشی و بیست متر با حرم فاصله داشته باشی و ...

من و شیما و سعیده رفتیم جای ضریح . شنیده بودیم موقع سحر ضریح خیلی خلوته و بهترین موقع برای زیارته .همینجوری هم شد ، نماز زیارت رو خوندیم . سعیده و شیما عاشورا خوندن و من به آدمهای اطراف نگاه می کردم ...خدا قبول کنه زیارت همه رو ..

دارن اذان می گن توی حیاط (صحن ) مسجدیم . سعیده بهم گفت که نرم توی صحن چون شبستان ها رو برای ما گرفتن ،تو جای یه نفر دیگه رو می گیری ، اما مگه می شد نماز زیر آسمون رو رها کرد.می بینم که خیلی ها روی زمین می خوان نماز بخونن و من ... یادم رفت بگم ، هر سال بچه های هیأت ودیعه الحسین این اعتکاف رو راه می ندازن و امسال پنجمین سال بود .

همه در جنب و جوشند و ساکت ، بعضی ها مفاتیح دستشونه و دارن تعقیبات و نافله ها رو می خونن و هر از گاهی زیر چشمی اطراف خودشون رو می پان ، انگار دعا رو حفظن .

خوش به حال کسایی که با خوندن دعا سرشار می شن .

اگر مسجد گوهر شاد اومده باشین یه منبر هست که خالی بودنش داغونت می کنه( یه منبر با شکوه که تازگی ها دورش رو شیشه گرفتن) و از اسم شیعه و پیروی که به دوش می کشی از اعمالت ، از خودت خجالت می کشی . این منبر تو ایوان مقصوره است . یه ایوان که اوج هنره . بعد ها تو این ایوان یه اتفاقاتی افتاد که بچه ها می گفتن منحرف شدم ؟!

داشتم از منبر می گفتم ...چی بگم... از بچه ها تک و توک تو صحن هستن . بعضی ها خوشحالن ،بعضی ظاهرا دنبال کارهای روزمره ان(لیوان می شورن ..)

بعضی اشک از چشمهاشون جاریه وهمینطور ادامه داره و بعضی دارن به گنبد امام نگاه می کنن . یه گروه اصفهانی هم اومدن . البته همه شون حاج خانومن !

نماز اول رو می خونیم و می ریم توی شبستان ها . خیلی دوست دارم بعد از نماز بیدار بمونم اما نمی شه تمام شب بیدار بودم . به قول یکی از بچه ها « ما از گناه خسته ایم » و گرنه بیل که نمی زنیم انقدر خسته باشیم .

ساعت 9 جزء 27 قرآن رو دارن می خونن ، قرائتشون خوبه اما من قاری های مصری رو بیشتر دوست دارم!

دلدردم. به فرناز گفتم : می گه باید نرمش کنی یاپیاده روی . یکی نیست بگه : دکتر وقت گیر آوردی . کجا نرمش کنم ؟ مثلا برم تو حیاط از یه گوشه برم اون گوشه ی دیگر و باز برگردم به همون گوشه ( چون از مسجد که نمی شه خارج شد) بعدش هم بهم می گفتن: دختره دیوانه است؟!! از حرف خانوم دکتر کوتاه اومدیم و رفتیم پیش فاطمه که با یه چایی ازم پذیرایی کرد .

مهمون نوازی این دختر منو کشته ، اصلا مرده ی اخلاق ورزشکاریشم . این اخلاق هاش کپی چمرانه ، اصلا حالی می کنه با این آقا مصطفی . یه آقا مصطفی می گه ، 100 تا لعل و گوهر از دهنش می ریزه ...( التماس دعا !)

از ظاهر امر اینجا بخوام بگم بیشتر بچه ها با چادر احرام نشستن . برنامه اینه که از بعد از سحر تا ساعت 9 برنامه ی خاصی نیست ، بعدش قرآنه و یه سخنرانی و نماز و تا ساعت 2 برنامه خالیه و مناجات ها و سخنرانی های با حال شروع می شه تا موقع افطار و وقتی شب شروع می شه مگه آدم دلش میاد بگیره بخوابه. دید و بازدید های بچه ها از بعد افطار شروع می شه از ساعت 9 تا 1 هم جوشن کبیرو بقیه ی ادعیه و از همه مهمتر ( مجیر) . اصلاً یه چیزیه ها! مناجات امیر در مسجد کوفه ، دعای افتتاح که شب اول خوندیم و ابو حمزه ،...همه اش قشنگه .دعاهای شیک ِ قشنگ ِ با حال .

بعد از سحر چراغ ها رو خاموش می کردن و ما هم می خوابیدیم و اینجوری بود که روزی هر روزمون بهمون نمی رسید .

طفلک بچه هایی که جلوی در نشسته بودن ، شده بودن عین خط سفید عابر پیاده !بعد از نماز اومدم سر جای خودمون فر ناز و سعیده نبودن ، شیما هم داره قرآن می خونه و هر از گاهی ترجمه ی بعضی از آیه ها رو می نویسه .فرناز و شیما بعصی اوقات با هم فرانسوی می زنن و من فقط مادمازلشو می فهمم . دکتره  دیگه ! هیچ کارش نمی شه کرد . بچه ها نوبت گذاشتن که توی محراب نماز بخونن و بچه های اهل حال زیادن .

همش یاد این شعر امام می افتم که:

ما زاده ی شربیم و پسر خوانده ی جامیم

در مستی و جانبازی دلدار تمامیم

البته اگر « تمام » بودیم حال و روزمون از این بهتر بود . مشکل همین جاست تمام نیستیم .

شارژر فرناز شکست و دو روز موبایلش خاموش بود  وقتی مکان فاطمه رو پیدا کردم اونجا تلپ بودم اونجا یه حال و هوای دیگه ای داشت . بچه ها کتاب می خوندن ، تست می زدن ، و بیشتر وقت رو غنیمت می دونستن و دعا می کردن ، دیگه روزهای آخر بود ، دیر رسیدیم !!!....

 

ای بابا " سخن در اشتیاق ما و استغنای معشوق است"

 موقع سخنرانی آقای فلانی !     داشتن در مورد اینکه از خدا چی بخوایم تو این روزها صحبت می کردند، رسیدیم به داستان یک پیرمرد که آخر عمرش با گریه ی تمام این دعا رو می خوان :« اللهم زوّجنی مع حور العین » (برین تو عمق فاجعه!)بعد یکی از برادرن محترم که نزدیکای منبر بودن گفتند:« به به !؟!». آقای سخنران هم تاب نیاورد و گفت:« معلوم می شه شما هم اهل حالید! ...التماس دعا!» اینجا صدای خنده ی همه بلند شد . سخنران گفت :« خوبه صدای ما توی صحن پخش نمی شه و گر نه می گفتند : معتکفین چه حرف هایی می زنند!» و اینجاست که به قول رضا امیر خانی « مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد».

البته سخنران یک داستانک مستهجن دیگه هم گفت که بعدا می گم .

بعد از سخنرانی روز اخر دعای وداع با ماه رمضون رو خوندن ، هر چی به غروب نزدیک می شدیم دلتنگی ها و ناز کردن ها بیشتر می شد.

نماز آخر فراموش کردنی نبود ، امام جماعت این نماز وداع رو بعد از حمد با انا انزلنا شروع کرد بسم الله الرحمن الرحیم . انا انزلنا فی لیله القدر و ما ادراک ... ما ادراک ما لیله القدر . لیله القدر خیر من الف شهر . اینجا صدای امام جماعت می لرزید . وقتی گفت مطلع الفجر دیگه هیچ کس تاب نیاورد ، همه هق هق گریه می کردن . هیچ کس نمی تونست بچه ها رو جمع کنه بعد یه مدت آروم گرفتیم و رفتیم رکوع ، چه رکوعی ، یک ماه مهمان بودن ، حالا چی کار می کردیم ؟ و بعد سجده ها ، سجده ی اول و تکبیر وآنی بودن زندگی دنیا ، سجده ی دوم و مرگ و باز رستاخیز . نماز مغرب که به پایان رسید دوباره گریه ها شروع شد ، وداع خیلی سخت تر از اون بود که دیده می شد ...

اقامه رو گفتن و نماز عشاء که دیگه آروم بودیم ...و افطار بعضی از بچه ها افطار نکرده رفتن،ما هم سفره رو انداختیم . خانم دکتر یه سفره ی 2 نفره داشت که 6 نفره سرش می نشستیم. افطارمون را کردیم با پنیر خامه ای ...

شیما و فرزانه جزء اون بچه هایی بودن که افطار نکرده رفتن .

دلم نمی یاد از حرم دل بکنم و همینطور گوهر شاد . ایوان مقصوره !!!محرابی که قسمت

 نشد حتی یک نماز توش بخونم از بچه ها از ستونی که نزدیکم بود . از...

ساعت هشته و من هنوز حرم هستم . بعد راه می یفتم طرف خونه .«هوای شهر هم شیمیایی است ». هر چی از حرم دورتر می شی یه جوری تر می شه !! به بد عهدی هام فکر می کنم ، به امام رضا (ع) به خودم ...

به خونه که می رسم میگن عید فطره .

 خدا رو شکر که تلخی تموم شدن ماه رمضون با حلاوت عید فطر به پایان می رسه .

«اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا »

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 21:34  توسط وحیده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آرشیو موضوعی
یک شب دانشجویی
یک شب با رئیس جمهور
سفر به دیگر سو
پیوندها
رسم انتظار
استاد عشق ( علی صفایی حائری )
الحدید ( صهیونیسم و جهان اسلام
کوچه سید مهدی هاشمی
موعود
یکی از بهترین استادانم
یک نفر طلبه
کامران نجف زاده
ذوالنون
نقطه سر خط
شیرمرد
این روزها که می گذرد
مغبچگان
همای رحمت
یک جنبشی استشهادی (ریحانه فاطمی )
صالحین شیعه
دیافه
سقاخانه
حزب اللهی؟!
وتر
یاد یاران
حاج اقا مسئله
نماز شب
و قاف حرف اول عشق است...
مسعود ده نمکی
صراط
انتهای افق
فراماسونری و یهود
طریق وصل ( ذکری علی وار)
طلبه ای که خیلی وقته ننونشته
از حق و حقیقت می گوید(نجمه سادات )
پنج دری ( لیلا باقری )
سوسه
این سفر همره تاریخ به جا می ماند
موضوعات روز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

افراد آنلاين: تعداد بازديدها: