![]() |
![]() |
|
| آرمان شهر من در اين زمانه |
|
به : نازنینی مثل تو
از : کسی که نمی خواهد تلخی های تجربه اش را کسی بچشد . نمی دانم چند بهار را پشت سر گذاشته ای ! اما می دانم آنقدر عقلت و علمت سبز شده و قد کشیده و شکوفه داده که شیرینی زیبایی ها را بفهمی . اینها هم از متانت رفتارت پیداست ! زیبا رویم حواست باشد طعم زیبایی ات برای شاهزادگان مقرب دلت باشد . مگس زیبایی را نمی فهمد . فقط کثیفت می کنند . ذات نگاه مردان همین است . بگذار مریم وجودت لایق شود تا وجود عیسی های خوشبختی آرامش و سعادت را در بغلش بفشارد . تخت های بهشتی مثل نگاههای خدا منتظر ماست . یا علی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 22:19 توسط وحیده |
|
|
آقا توي دلم دنبال يه گوشه تميز مي گردم .وضو سنبل طهارت ِو هر كار كه با وضو آغازبشه عبادت.من امروز عهد ميبندم براي نشوندن اين طهارت توي دلم حد اقل قبل خواب و قبل كلاس وضو بگيرم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:59 توسط وحیده |
|
|
السلام علیک یا قائم آل محمد اللهم عجل فی فرج مولانا یا حبیب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:6 توسط وحیده |
|
|
من ستایشگر استادی هستم كه اندیشیدن را به من آموخت نه اندیشه ها را ...
شاگرد نوازی كردن همه شون |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:49 توسط وحیده |
|
|
دیگه آخرای سفره و طبق رسم همیشگی ام ، می خوام برای بچه ها نامه بنویسم . دوست داشتم از یك سید شروع كنم كه كسی نیست . پس ... یا مالك از :وحیده ای مثل من به : دوست خوبم راحیل ، هجرت كننده به سوی خوبی ها الان كه دارم برات می نویسم ، داری نمار می خونی . توی قنوتی و نگاهت به آسمونه . من این نامه رو با تمام شور و اشتیاق و عجله می نویسم ، عجله برای رسیدن به كاروانی كه از او جا مانده ام از موقعیت مكانی بخوام برات بگم توی یه مسجدیم ، بین راه . می دونم كه تو هم مثل من دلت رو در این سرزمین جا گذاشتی . سخت است كه بعد از برگشت نداشته باشی ! بیدل و بیقرار بودن سخت است ، به خصوص اینكه مواظب باشی چیز دیگری جای آن را در تو نگیرد . وقتی برگردیم طعم حرف هایم را بهتر حس می كنی . ان هنگام كه اشك امانت نمی دهد و خودت هم می مانی كه چرا دلتنگی ؟ هر طور كه آغاز كنی باز هم كم می آوری ، اصلا تو را می برند كه ببینی كمی . بخواه كه در این سفر نشانه ها را به تو بنمایانند . حالا نوبت ماست كه خودی نشان بدهیم ، الگو ها را نشانمان دادند كه باب عمل باز شود . ما را به این سرزمین آورده اند كه «كربلائی بمانیم» ( یكی از بچه ها صدا می زنه كه سوار اتوبوس بشیم ) واین گذر زمانه است كه بی سر و صدا تموم می شه ، همیشه ... اگر چشمان ابری ات رو به باریدن گرفت یادی هم از ما بكن . حلالم كن یا علی 27/12/85 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 7:54 توسط وحیده |
|
|
خم اول – ثانیه های اول سفر طبق ِ روال تمام اردو ها بیش از 2 ساعته كه كناره اتوبوس وایستادیم و زیر چرخهای اتوبوس چناری سبز شده . رفقای نا لوتی هم ، نه خودشون رسیدن ، نه صدای بوق sms شون ...ما كه توقعی نداریم ؟! چند هزار تومن سر راهی كه این حرفها رو نداره ! ... اصلا پول چرك كف دسته ، با همین چیزا موندنی می شه !... خم دوم – دو سال بعد! سوار نشده پیادمون می كنن ، صندوق صدقه رو از همون جلو شروع كردن به گردوندن سكه ی 25 تومانی ام تلق افتاد كف صندوق ، با یك صدای بم ، كه نشون می داد بقیه اسكناس انداختن ... خم سوم – فصل دل ، از اون نوعش آشپز یكی از بچه های مكانیكه ! البته كنسرو كه آشپز نمی خواد . و دو روز ناهار اسپاگتی به سبك ایتالیایی با یه كم آچار پیچ گوشتی . و اینجاست كه این معده ی ما نقش موتور انژكتوری رو بازی می كنه . (خواهش میكنم ، اشكالی نداره بپوشین . دمپایی كه این حرفها رو نداره . ) كاش به مهندس می گفتیم حالا كه تریپ ایتالیائیه . حداقل پیتزا درست كن ...البته نمی شه . به قول شاعر: لیكنش قارچ و پنیر نیست ، خدایا بدهش! خم چهارم از سه راهها بدم می یاد ، چون به نظرم یه راه كم داره . اما سه راه شهادت پر و پیمون بود . پر از تصادفات که نه ! حكمت های ناب اُوه ....اُوه ...حاج آقا می خوان صحبت كنن ...هیس ...دوستان ! حاج اقا می خوان صحبت كنن . اگر آقای راننده رو دوست دارین برای سلامتی آقای راوی « صلوات» .... خم پنجم خیلی وقته كه با بچه ها روی شناسائیه واردات یهودی نشان كار می كنیم « مگی ، پپسی ، كوكاكولا ، نوكیا ... در برگشت از طلائیه درنهایت زنبور بی عسل بودن ، روی خاكریز و جلوی سنگرا ،ماكارونی خوردیم با كوكاكولا ... خدا قبول كنه ! خم ششم سرم رو به شیشه ی ماشین تكیه دادم و سعی می كنم به برخوردهای مداوم سرم به شیشه كه به خاطر یكدست نبودن جاده به وجود می یاد ، بی اعتنا باشم . گوشهام هوا گرفته . چشمهام رو باز می كنم ...اَ اَ چه ستاره ی پر نوری ... فضولی ام گل كرده ببینم كیا بیدارن ؟ برگشتم ،یه نفر تسبیح دست راست و دست چپ به قنوت با ریسه ی اشك روی صندلی نماز می خونه ! خم هفتم دو سه تا شكلات ! از برو بچه های تداركات كه مستقر در عقب اتوبوس ِ كش رفتیم . یه مشتش رودادیم به بچه های جلویی . طفلكی ها چقدر از این دست و دلبازی تشكر كردن و اون آب میوه ای كه عوضش بهم دادن چقدر چسبید ! ولی اون لب نزد . یك ساعته تو نخشم ، بی حال ِ شربتم كه اوردند نخورد ، از خورشید كه هیچ از نورش هم خبری نیست ، با لبهای رنگ پریدش گفت : « اللهم لك صمت ُ» خم هشتم نه اینكه به خاطر حرف های آقای راهنما ، نع خاكش اجازه نمیده با كفش واردش بشی . « فاخلع نعلیك » رو انجام دادیم . تو راه برگشت دنبال كفش های لنگه به لنگه مون بودیم .. بعضی ها فكر كردن برای هم دردی با شهداء كفش می كَنیم . كسی نبود بگه ، اخه شهداءكه پوتین داشتن ... ما نمی خواهیم حرمت خون اسمونی هتك بشه . لطافت این خاك زیر انگشتان تشریح می پژمرد . آه كه عقل اینها را نمی فهمد . خم نهم تازه فهمیدم مهندس چقدر شبیه مادربزرگ هاست . چند تا از بچه ها كه دلدرد گرفته بودن ، یه معجون درست كرد و تا راهی بیمارستانشون نكرد ، دست برنداشت خم دهم شبهای آخره و بچه ها مراسم « حال با حافظ» رو دارن . یكی از بچه ها كه اهلِ دله برامون تفال می زنه ؛ ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون كشید باید از این ورطه رخت خویش خم صفر وقتی به اینجا می رسی كه آخر سفره . می فهمی كه بقیه تو این سفر چه جوری خودشون رو ساختن . سوغات سفرت رو درست آوردی ؟ سالمه ؟ تویی و كولا بار مسولیت عهدهایی كه پاشو امضاء كردی و تا آخرش باید وایستی . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 23:43 توسط وحیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
یک شب دانشجویی یک شب با رئیس جمهور سفر به دیگر سو |
|
RSS
|