![]() |
![]() |
|
| آرمان شهر من در اين زمانه |
|
پیر مرد سرش را انداخته بود پایین . خجالت می کشید و معذرت خواهی می کرد . امام با لبخند دلداریش می داد . رفته بود حمام . امام را نشناخته بود . کمک خواسته بود . امام هم پشتش را حسابی لیف کشیده بودند . مناقب ، ابن شهر آشوب ج 4 جاثلیق می گفت : « عیسی خداست .» امام رضا گفت :« ما به عیسی ایمان کامل داریم فقط یک عیب داشت! کاهل نماز و کم روزه بود .» جاثلیق برآشفت .« چه می گویی . او یک روز حتی افطار نکرد و شب ها تا صبح در نماز بود .» امام گفت : « عیسی برای چه کسی نماز می خواند و روزه می گرفت ؟ مگر خدا نبود ؟» سرش را انداخت پایین ...گنگ شده بود انگار.
منتهی الآمال ج 2 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 16:57 توسط وحیده |
|
|
الا یا ایها ساقی....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 11:9 توسط وحیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
یک شب دانشجویی یک شب با رئیس جمهور سفر به دیگر سو |
|
RSS
|