![]() |
![]() |
|
| آرمان شهر من در اين زمانه |
|
گاهی به خویش هم بنگر٬آینه هم از نشان دادنت شرم دارد.بیخود نیست سیاهی غبار را با افتخار بر چهره پذیرفته. شانه هایت را بتکان اما حواست باشد فرشته هایش نیفتند.مطمئن که شدی غبار رکودت بر زمین نشسته ٬بال بگشا ! آسمان همیشه منتظر سایش بالهایت بر سینه سودایی اش بوده .به رنگ نیلی اش بنگر از شدت مویه برای افولت چشمانش به کبودی نشسته! اگر گفته اند« برقک های شب ٬ نور ستاره اند » دروغ دور از احساس عده ای عالم نما بوده! این نورها همه اشک های محبت آمیز دختران آسمان است . آخر فرزند زمین ٬پسرخاک !شوی این عجوزه دنیا شدن که در شأن تو نیست!به کدام نگاه فریفتت .کِی به خامی ات پی برد.آنهم تو که در آن چله ازلی از محبتش «رس» شدی ! گذر که می کنی مواظب باش ٬از نامت ٬از اصلت ٬از پایه ات ٬از ریشه ات ٬از غیرتت نگذری! گذر که می کنی چشم بگشا که از حدود ٬از خطوط نگذری! گذر که می کنی «ببین» اما نه مثل قبل .بسان زمانی که فکر نو شدن در سر داری به هستی بنگر! گذر که می کنی یادت باشدپایت را روی عقل نه ! اروی حس سرکش متکبرانه بگذاری٬ ا روی بخل٬ترس٬حسد و رود همیشه جاری غرور. اما از وجدانت هرگز مگذر !بگذار او همیشه شرمنده مرام ناب تو باشد. فرزند اردیبهشت ! اگر زیر بهمن تهمت ها لرزیدی ٬مطمئن باش آذر حقیقت همیشه جاوید است! لطیف باش ٬پیوسته حتی در غضب در خشم که لطف هدیه آن مالکی است .که رحمتش غالب بر غضب های مهربانانه اوست. گذر کن از تمام تاریخ! از فرهنگ تمام آنان که در جهان شهره اند٬ اما پی گنج وجود خویش باش !چشمت در جستجو و گوشت پی آواز رحیل! تو رهگذری ! مسافری! فقط ببین . آنهم بهترین ها را ٬تا در روز گار عمل بی الگو ی ناب نمانی ! دل به مدد کودک عقلت ـ هر دو ـ و در سایه مستدام و بی دریغ هدایت آن هادی یگانه خواهند آموخت که چگونه خطاها را بگذرانند وبه خیر برسند . امین
این نامه رو یک روز در اوج خستگی به خودم نوشتم .اما در آخرین جمعه شعبان تقدیم به شما می کنم شاید بهانه ای باشه واسه اینکه دعا کنیم تا هممون مشتاقانه به رمضون پا بزاریم ! سما
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 17:3 توسط وحیده |
|
|
ای خدای ابتلا و ...
سخنرانی آقای نجارزادگان بود ٫ ما دیر بیدار شدیم و ربع آخر صحبت هاشون رسیدیم .درباره ی آیه تطهیر بود . دیشب بعد از نماز مغرب رفتیم حرم و تا نماز صبح آنجا بودیم. عالی بود برای قلوب و نفوس ... نمی دانم که این چند روز چه شده ؟مهم است اما من معیار فهم ندارم ! دوست داشتم برایم اعتکاف باشد . اردویی بالاتر و بهتر .شاید هم بود ! به :عزیز ترین کسم به :پیامبر به او که باید عزیزترینم باشد . من منتظرم و امیدوار که می یابم به حلاوت آن سالها و البته بهتر و مفید تر . اما خدای خوبم هر چند این وجود مٍلک توست و تو مُلک اویی.خدای بزرگم نگاه تو مستدام بر بنده ای که دلش مریض و نیکی گریز و شر خواه و هوسناک است . دلش از دژ محکم تو خروج کرده و سرگرم است . خدایا مرا به نور توحیدت ثابت قدم بدار و همچنین تمام خوبی ها و حسن هایش را روزیم فرما و مرا حافظ و شاکر خوبی قرار ده . امشب آخرین شب اردوست !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 23:9 توسط وحیده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
یک شب دانشجویی یک شب با رئیس جمهور سفر به دیگر سو |
|
RSS
|